ایستگاه تامل
سهشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸آزادی واژه ی غریبیست که هر چه بیشتر پیش می وریم کمتر می یابیمش.
می خواستم پستی مفصل با عنوان ت .و .ق.ی .ف.ا.ت 88 بگذارم و از کشوری بنویسم که یارای تحمل هیچ کلامی را ندارد، از تنها روزنامه ای که این روزها می خواندم و دیگر نیست، از نشریه دانشجویی بنویسم که هنوز نامه در خواستش نوشته نشده بخش سیاسی اش حذف می شود یعنی ترجیح می دهیم که حذف شود، از از حوادث 88 از نگاه یک خرده پا...
اما وقتی صف وبلاگ های ف.ی.ل.ت.ر شده ی دوستانم را به خاطر می گذرانم و امروز هم از فیلتر شدن کی از دوستان وبلاگی ام (رز) خبر دار می شوم کمی تامل می کنم که می خواهم بکدامین در بکوبم؟!...
صحبت از سیاست جیز است و شاید هم حرام!
خلاصه صحبت هایم ماند برای روزی که تحملش وجود داشته باشد.
پاورقی:
1.ما که با u9.5 حال می کنیم حالا شما دائم محدود کنید این فضای مجازی رو!
2.مطلبم کمی مفصل تر بود و جالب تر ولی زمان انتشار همه ی مطلبم نمیدونم کجا رفت و ثبت نشد! مجبور شدم دوباره بنویسم... مثل اولش نشد به هر حال.(اعصابم رو خورد کرد)
درد
یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
درد بدیست، دردی که درمانش طبیب و نسخه ای خاص را می طلبد.
طبیبی که دلش برای بیمار دردمندش نمی سوزد چه طبیبیست؟! طبیبی که بیمارش را در دنیایی از نسخه های گران و بی فایده رها کرده است چه سودی دارد؟! مگر آن دیگر طبیب است؟! نه، نیست!
درد که زیاد شد نه یارای تحمل است و نه دیگر مسکنی جوابگویش!
می گویند اطبا دستشان شفا و نگاهشان حلال است، می گویند درمان هر دردی که مرگ نیست! نا امید مباش، بستگی به دردت دارد، به آزمایشگاه و پاتولوژیستت ، اینکه چه طور کند و کاو شوی یا اینکه اصلا طبیب از تو خوشش بیاید یا نه تو را مفید فایده بداند یا نه اگر دید نا بسامانی یا تنت می خارد، می گوید برو در سلامتیت هیچ خیری نیست...!
و درد چه مرموز می آید، ناگهان می بلعد طعمه هایش را آنها که در وجودشان خیری نیست، آنها که خود به گونه ای خالق درد اند!
مگر درد خالق هم دارد؟!
عده ای آنجا، پس ستون های بتپی پل ایستاده اند گرداگرد آتشی کوچک.
عده ای آنجا، پشت دخل واکسی اشان منتظر پایی ایستاده اند.
عده ای آنجا، پشت میز ها، قلم به دست پی جنس مخالف خود چشم پیر کرده اند.
عده ای آنجا، میان نیازها و خواسته ها و حلال ها و حرام ها و باید ها و نباید ها و... معلق مانده اند.
عجب دردیست، دردی که درمانش طبیب و نسخه ای خاص را می طلبد!
پاورقی:
١.هفته ها می گذرد و صدای شمارش معکوس تقویم روی دیوار گوشت را کر می کند.
٢. کودکی صدای خوش زندگی...
٣. بیمه...
به کجا چنین شتابان
جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸گاهی وقتها اگر حوصله ای باشد سعی می کنم صبح ها کمی زودتر برخیزم و زودتر از معمول از خانه بیرن بزنم ، آرام قدم بزنم و خیلی چیز ها را در مسیر همیشگی ام با دقت و توجه ای بیشتر نگاه کنم از آدم ها گرفته تا اتومبیل ها ، از دویدن ها گرفته تا مردمانی که دائم به ساعت مچی اشان نگاه می کنند و در این تاریکی و سرمای صبح در انتظار تاکسی دست تکان می دهند و دیدنی است چهره اشان بعد از عبور اتومبیل بدون حتی یک نیش ترمز، اضطراب و عجله در وجودشان موج میزند مثل مرغان پر کنده بی قرار اند.
_ مترو؟! مترو؟!
در مسیر و تاریکی شهر فقط آدمهایی که در انتظار تاکسی کنار خیابان بال بال می زنند به چشم می آید، همه جا ساکت است فقط صدای هو هو باد از پنجره نیمه باز اتومبیل به گوش می رسد.
به خیابان منتهی به مترو که می رسی انگار مسابقه ی دو ای برپا است چند دقیقه ای به حرکت قطار اکسپرس مانده است، ملت می دوند مثل باد انگار یک فیلم را در دور تند گذاشته ای! مردی که دست زنش را گرفته و او را به دنبال خود می کشد، بچه ای که بر دوش مادر خوابیده حتی از تکان های سریع مادر خم به ابرو نمی آورد انگار لالایی هر روز صبحش است، مردمانی که همه می دوند...
در اتوماتیک سالن لحظه ای آرام نمیگیرد دائم باز و بسته می شود گاهی حتی فرصت بسته شدن هم ندارد!
کنار گیت ها که می ایستی صحنه ها جالب تر اند،سرعتی برق آسا، زمین خردن ها روی سنگهای لیز سالن، کارتی که شارژ ندارد و نگهبانی که دلش می سورد و می گوید رد شو ، خراب بودن گیت ها و ضبدر های قرمز اعصاب خورد کن، بوق بوق بوق نوای عبور مسافر هاست .
بالای پله ها درست همان کنار گیت های بلیط صحنه ها عجیب تر هستند، قطاری که ایستاده است، درب های بسته، هجوم و تراکم جمعیت جلوی در های ورودی ، مسن تر هاعقب تر و آرامتر ایستاده اند هر چه به در های ورودی نزدیکتر می شوی چهره ها جوان تر و شیطان تر به نظر می رسندخیز گرفته اند برای نبردی سخت و تن به تن ، نبرد تصاحب صندلی ها و در هایی که باز می شوند ناگهان آدمیت گم می شود میان این جمعیت جنگجو! هوو کشان وارد واگن ها می شوند مثل مولکول های حرارت دیده شروع به جنب و جوش می کنند و انرژی پتانسیلشان را آزاد، کسی فریاد می زند آنگار آن وسط ها افتاده است ولی چه اهعمیتی دارد مهم تصاحب صندلی برای 30 دقیقه است، پیر مردها یکی یکی آرام وارد قطار می شوند هنوز عده ای در حال دویدن هستند.
چراغ قرمز کنار در ها روشن می شود و صدای بوق نوایی که نوید بسته شدن درب ها و حرکت قطار را می دهد و عده ای همچنان در حال دویدن هستند و درها بسته یم شوند و مردان و زنانی که نفس طنان پشت این درها می مانند که شاید تاوان 5 دقیقه دیر تر از خواب بیدار شدنشان را این طور بپردازند.
گیت ها خلوط شده کارتم را ارام روی دستگاه می گذارم ،بوق، از پله های برقی پایین می روم هنوز 15 دقیقه به ورود قطار مانده و در این فکر هستم چند نفر برای رسیدن به این قطار در حال اضطراب و دویدن و زمین خوردن هستند؟!!
پاورقی:
1.ما هم از این هول دادن ها بی نصیب نماندیم و مجروح راه مترو شدیم خدا را شکر پایمان نشکست.
2.فرهنگ هم در کل چیز خوبیست.
3.این است داستان تکراری مسافران صبحگاهی این وسیله ی حمل و نقل عمومی.
عدالت خوشه اي
چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
خوشه كردي ما را يك به يك
دسته بندي از بالا به پايين ده به يك
هر كسي جاي گرفت در خوشه اي
خوشه ها يك به يك پر گشت از گوشه اي
بگفتي عدالت در اين خوشه هاست
خوشه اي هستي، بيا در صف، پول نفت از آن شماست
خوشه يك بهر بي پولان و محرومان مملكت است
آنها كه يك عمر پول نفتشان خورده شد ولي ديگر بس است
خوشه دو بهر كارمند بي مدعاست
آنكه خود مي داند حقش بيش از اينهاست
خوشه سه اما از همه بهتر است
حق تو از پول نفت از همه كمتر است
گر تو كارمندي و خوشه سه اي
غم مخور شكر كن خدا را كه كارمندي مرفهي
گر تو مدير عامل و خوشه يكي
شاد باش كه عدالت سرازير است سوي تو يكي
گفت گر خوشه خوشه گشته ايد
كار اين دولت نبود شما خشمگين گشته ايد
طرح ملي بود بهر پيشرفت و صعود
حال به ما چه گر شما دائم كرده ايد سقوط !
پاورقي:
1.راست هم ميگه به اونا چه؟
2.عدالت بالاتر از اين ميخواين انقدر غور ميزنيد!
3.البته ما هم قبول داريم طرح هدفمند كردن سوپسيتها رو ولي نه به اين سبك و سياق.
